أحمد بن حامد كرمانى
67
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
بندگان خويش ساختن اوليتر . هرچند ميدانيم كه با اين لشكر و حشم « 1 » قرار نگيرد هرگز كرمان ؛ و هرچه « 2 » زودتر بهم برآيد . وداع كرد و بازگرديد و روى باز يزد نهاد و ملك ارسلان با خواص خويش با لشكر پيوست و بجيرفت شد و اسم اتابكى بر ايبك نهاد و زمستان ( به ) گذاشتند . ( گفتار در باز ) آمدن اتابك محمد از ( جانب ) ايگ و گرفتن ( دار الملك ) بردسير . چون ( ملك و اتابك محمد ) دو [ سه ] ماه در ضيافت ( خانهء ) امراء ايگ بودند ؛ [ پس ] بر عزم استمداد روى بفارس نهاد [ ند ] ( و ) در پسا ، خاجبك « 3 » با ملك و اتابك ( محمد ) پيوست و فوجى از سوار و پياده داشت . و اين خاجبك « 3 » مردى بود مكار ناحقشناس ؛ « 4 » با اتابك محمد آغاز مساوى اتابك زنگى نهاد و گفت از وى و مدد وى حسابى برنتوان گرفت [ و ] مصلحت آنست كه من در خدمت باشم و هم با « 5 » حدود كرمان رويم . لشكر كرمان چون بدانند كه ما را قوّتى هست ، ديگرباره ميل سيل هواء « 6 » ايشان با « 5 » وادى جانب تو افتد . برين قرار رو ( ى ) باز كرمان نهادند . اتابك محمد را پسرى بود چالاك خوبروى مردانه ( نوخاسته ) و بخصال « 7 » فرزانگى آراسته ؛ نام [ او ] پهلوان . با پدر راى زد و گفت اى پدر ، شهر بردسير خاليست و شحنهء او امير [ ا ] بو الفوارس كوهى ، ديلمى عاجز مجهول ؛ اگر سحرگاهى ، چند سوار در پس ديوارهاى شهر كمين سازند و چون در [ ها ] بگشايند ، خود را در شهر اندازند ؛ همانا [ كه ] اهل شهر را دست مدافعت و طاقت ممانعت نباشد و من با نفس « 8 » خويش مباشر اين ( مهم ) و تهوّر خواهم بود ؛ تا اگر راست آيد ، دولت خداوند اتابك باشد و اگر عياذا باللّه ، تير قصد خطا رود ( و آن را تبعه باشد ) من فداى جان خداوند باشم و حمل بر حركت ( ى ) كودكانه كنند . اتابك ( گفت ، چنين گفتهاند آزمون رايگان . ) رضا داد . روز سيوم ماه فروردين سنهء خمس و ستين « 9 » ( بر موجب قرار ، پهلوان ) خود را در شهر افكند و حصار را فرو گرفت و امير [ ا ] بو الفوارس كوهى را در قبض آورد و اتابك و محمد شاه و خاجبك « 3 » در شهر شدند .
--> ( 1 ) حشر . - ( 2 ) هرچند . - ( 3 ) خاصبك . - ( 4 ) حقناشناس . - ( 5 ) تا . - ( 6 ) موّار . - ( 7 ) بخصايل . - ( 8 ) بنفس . - ( 9 ) روز ششم فروردين سنهء 565 . -